setayeshsetayesh، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره
my sistermy sister، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه سن داره
my weblogmy weblog، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره
روزی که دوباره متولد شدم 🫂🥀روزی که دوباره متولد شدم 🫂🥀، تا این لحظه: 4 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره
آرمی شدنم💜🇰🇷آرمی شدنم💜🇰🇷، تا این لحظه: 4 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

세타예시💜

ستایش کوچولو قدیم

یک روز عالی در یزد

1399/12/1 13:47
نویسنده : seti
142 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دوستانم میخوام از یه روز عالی همراه با دوست بابام در یزد رو تعریف کنم (این خاطره مربوط به یکی دو سال پیش است )

ما تازه رفته بودیم یزد و دوست بابام هم تازه اومدن یزد و ما تصمیم گرفتیم که تو چند روزی که یزد هستیم بریم بگردیم و جاهایتاریخی بریم ما اول به جای تاریخی رفتیم که کلی سوراخ سنبه داشت و من و ترنم کلی عکس گرفتیم 

اینم از دوتا عکسای ترنم جونم 

اینم کوثر و ترنم (کوثر بچه دوست بابام هست و اندازه ی من )

اینم من در بالای پله چه ژستی هم کرفتم از بس هوا گرم بود بطری اب رو میزاشتم روسرم تا یکم خنک بشم 

اینم من ماشاالله ماشاالله چقدرم خوشگلم 😜

بعد از اینکه این قاعه تاریخی رو گشتیم رفتیم ناهار خوردیم و قرار شد شب بریم یه جای تاریخی دیگه 

وقتی شب شد به یک جای تاریخی دیگه رفتیم اونجا خیلی شلوغ بود و چند نفری داشتن کتاب میفروختن 

من و کوثر کنجکاو شدیم اونجا رزو ببینیم رفتیم نزدیک یکی از غرفه های کتاب فروشی داشتیم نگاه میکردیم که یه مرده گفت بیاین این خط رو بخونین ببینم منم و کوثر اون سال کلاس دوم یا اول بودیم رفتیم و اون خط رو خوندیم و بعد یهو مامان باب ها اومدن همون مرده یک غرفه کتاب فروشی داشت و به من و کوثر یک گتاب از اون کتاب هایی که میفروخت  داد و کفت وقتی بزرگ شدین این کتاب رو بخونین و هنوز که هنوزه من اون کتاب رو نخوندم چون معنی اش رو نمیفهمم هنوز ولی کوثر رو خبر ندارم هنوز خلاصثه اون روز خیلی بهمون خوش گذشت 

برای این مطلب کلی زحمت کشیدم با لایک و کامنت هاتون بهم انرژی بدین 

دوستون دارم 

پسندها (1)

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به 세타예시💜 می باشد