یک روز عالی در یزد
سلام دوستانم میخوام از یه روز عالی همراه با دوست بابام در یزد رو تعریف کنم (این خاطره مربوط به یکی دو سال پیش است )
ما تازه رفته بودیم یزد و دوست بابام هم تازه اومدن یزد و ما تصمیم گرفتیم که تو چند روزی که یزد هستیم بریم بگردیم و جاهایتاریخی بریم ما اول به جای تاریخی رفتیم که کلی سوراخ سنبه داشت و من و ترنم کلی عکس گرفتیم


اینم از دوتا عکسای ترنم جونم

اینم کوثر و ترنم (کوثر بچه دوست بابام هست و اندازه ی من )

اینم من در بالای پله چه ژستی هم کرفتم از بس هوا گرم بود بطری اب رو میزاشتم روسرم تا یکم خنک بشم

اینم من ماشاالله ماشاالله چقدرم خوشگلم 😜
بعد از اینکه این قاعه تاریخی رو گشتیم رفتیم ناهار خوردیم و قرار شد شب بریم یه جای تاریخی دیگه
وقتی شب شد به یک جای تاریخی دیگه رفتیم اونجا خیلی شلوغ بود و چند نفری داشتن کتاب میفروختن
من و کوثر کنجکاو شدیم اونجا رزو ببینیم رفتیم نزدیک یکی از غرفه های کتاب فروشی داشتیم نگاه میکردیم که یه مرده گفت بیاین این خط رو بخونین ببینم منم و کوثر اون سال کلاس دوم یا اول بودیم رفتیم و اون خط رو خوندیم و بعد یهو مامان باب ها اومدن همون مرده یک غرفه کتاب فروشی داشت و به من و کوثر یک گتاب از اون کتاب هایی که میفروخت داد و کفت وقتی بزرگ شدین این کتاب رو بخونین و هنوز که هنوزه من اون کتاب رو نخوندم چون معنی اش رو نمیفهمم هنوز ولی کوثر رو خبر ندارم هنوز خلاصثه اون روز خیلی بهمون خوش گذشت
برای این مطلب کلی زحمت کشیدم با لایک و کامنت هاتون بهم انرژی بدین
دوستون دارم






یک روز عالی در یزد 
