شهربازی پروما
سلام به دخملای نازم دیشب با خاله نجمه رفتیم پروما و شهربازی .ستایش جون که مثل همیشه ذوق زده شده بودوترنم هم هاج وواج اینور اونورو نگاه میکرد البته خداروشکر مثل چندشب پیش که رفتیم بیرون دیگه بغض نکردن و گریه نکردن.ولی ایشونم از دیدن این همه چراغهای رنگاورنگ دیگه دلش نمیخواست تو کالسکه بمونه و همش بغل منو بابایی بود و وسیله هایی که خواهرجونو نگین سوارمیشدنو نگاه میکرد.بالاخره خیلی شب خوبی بود و برگشتن از اونجا رفتیم شام ساندویچ خوردیم.الان چندتا عکس خوشگل از دخملها رو میزارم
نویسنده :
seti
17:40
بدون عنوان
سلام بعداز مدتهااومدمولی این بار خاطرات یککوچولویدیگه روهم باید اضافهکنم.نمیدونم چرا حسش نبود بیاموبنویسم.ولی ایشالاه ازاین به بنویسم.الان چندتا عکس خوشگل از دخملهای عزیزم میزارم ...
نویسنده :
seti
15:39
عکسهای بدون شرح در 16 خرداد
ستایش- ستایش - سحر واینجا هم ذوق بچه ها عکس سمت چپ: هدیه دختر عموی سحر ...
نویسنده :
seti
5:32
ستایش در روز جشن پایان سال(12 خرداد 92)
ژست قبل از رفتن به جشن ستایش و دوستان قبل از شروع جشن اسامی به ترتیب از راست به چپ: پریا-سحر-ستایش-کیان-دانیال-زینب ستایش در نقش گوشت:من گوشتم بچه ها میریزنش تو غذا مقوی وخوشمزه چه عطرو بویی داره ...
نویسنده :
seti
5:18
تولد 4 سالگی
سلام عزیزم تولدت مبارک چه شب خوبی بود جمعه شب سال 88 و چه حیف که زود گذشت .واقعا گذر عمر مثل یک چشم بر هم زدن میمونه و تنها چیزی که باقی میمونه خاطراتشه.اون شب ما از باغ برگشتیم چون تاریخ زایمان شده بود ودکتر هم گفته بود که اگر دردت نگرفت صبح بیا بیمارستان وبخواب .ولی من اون شب خیلی استرس داشتم وهرکار میکردم که خودم اروم نگه دارم ولی نمیشد بالاخره خوابیدیم و7 صبح بیدار شدیم وبعد از صرف صبحانه با مامان جون وبابایی رفتیم بیمارستان.توی راه خبلی دعا میکردم وهمش با خودم میگفتم کی ام...
نویسنده :
seti
10:41
خونه تکونی
سلام نازنینم .دوباره به خاطر اینکه دیر به دیر به سایتت میام منو ببخش چون الان نزدیک عید و همه در تب وتاب خونه تکونی و ما هم همینطور.اولش قرار بود فقط یه نقاشی ساده باشه ولی بعدش کاشی چسبوندن اشپزخونه و تعمیرات جاهایی که خراب بود هم بهش اضافه شد .تازه رفته بودیم موکت هم برای تمام حال دیده بودیم که بابایی امروز تصمیمش عوض شد وقرار شد که سرامیک هم بکنیم.البته تمام این کارارو قراره بابایی خودش انجام داده ولی من برای سرامیک گفتم که اگر بشه یک نفر هم کمکش بکنه .شما هم از این وضع واوضاع خسته شدی چون خونه خیلی به هم ریخته شده واز مهد کودک که بر میگردی دوست داری بری بالا خونه مامان جون والبته بعضی وقتها خونه سحرشون.راستی فقط برای اینکه از این ...
نویسنده :
seti
17:53










