setayeshsetayesh، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره
my sistermy sister، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره
my weblogmy weblog، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره
روزی که دوباره متولد شدم 🫂🥀روزی که دوباره متولد شدم 🫂🥀، تا این لحظه: 4 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره
آرمی شدنم💜🇰🇷آرمی شدنم💜🇰🇷، تا این لحظه: 4 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

세타예시💜

ستایش کوچولو قدیم

خبر مهم

سلام دوستان امروز قراره براتون پست جدید بزارم پست جدید همراه با عکس ساعت ۳ لطفا حمایت کنین دنبال کننده ها بیشتر کنین و اینکه منتظر پست جدید باشید 🥰🥰
18 دی 1399

یه خبر عالی برای شما عزیزان

دوستان چون خیلی خوش حالم که 14 نفره شدیم قراره فردا براتون خاطرات شب یلدا رو بزارم همراه با عکس که  دیگه نگم براتون پس تا فردا یادتون نره و اینکه دوستا ن لطفا زیادمون کنین چون اگر 20 تا بشیم یه خبر عالی تر  دارم براوتون خب خلاصه بگم که از الان به بعد همه پست ها همراه با عکس هست و اینکه اگر وسط هفته من کمتر پست گذاشتم ناراحت نشین چون واقعا درسا سنگین درک کنین ممنون میشم 🤩 فردا پست جدید ...... شبتون خوش  ⭐️
18 دی 1399

مهمانی در کرونا(پارت دوم)

فردا همون روزی که رفتیم پیاده روی رفتیم باغ بابابزرگم که انقدر سرد بود که انگشتام از سرما بی حس میشد بعد قرار ئبود یه خونه تکونی اونجا بکنیم یعنی من شالم بالا سرم بسته بودم پا ظرف شور ضرفا رو مشستم رومبزی میشستم کابینت تمیز میکردم اینا بعد ناهار  ساعت 4 خوورده ای بود که از خستگی رو مبل قش کردم که ساعت 7 بیدار شدم که ساعت 7و نیم بود که دیگه به سمت خونه مامانجونم راه افتادیم فرداش خبر رسید که بابام از بیرجند راه افتادن به سمت تربت حیدریه اما تربت حیدریه کار دارن براای همین ما هم گفتیم که شاید دیگه امشب باید بریم خونمون که ساعت های 8 و نیم بود که بابم زنگ زدن و گفتن که رسیدن اتوبان مشهد ماهم زود پلاستیک و ساک هامون رو جمع کردیم رفتیم که با...
18 دی 1399

تشکّر

وااااااااییییییی بچه ها اومدم پارت دوم پست جدید رو بزارم که اینترنت به مشکل خورد دیگه تا الان نتونستم ولی بچه ها اومدم وقتی دیدم 14 تا شدیم خیلی خوشحال شدم عاشقتونم و خیلی ممنونم که حمایت میکنین 😘 ساعت 12 پارت دوم مهمانی در کرونا رو میزارم  منتظر خبر های خوب باشید ........
17 دی 1399

مهمانی در کرونا(پارت اول)

سه شنبه هفته ی پیش بابام برای ماموریت رفتن بیرجند و یزد که یک هفته طول کشید ولی ما هم  تنها نبودیم همون روزی که بابام رفتن مامانجونم و خالم اومدن خونمون و کلی خوش گذشت و مامانجونمم خونمون خوابیدن یعنی دختر خالم نگین و ترنم من و مامانجونم و مامانم تو اتاق همه با هم خوابیدیم انقدر ذوق زده بودم  (فردا صبح ) نگین و مامانم کله صبح بیدار شده بودن نگین اومده بود هی میگفت ستا بیدار شو دیگه(من در خوانواده و دوستام به ستی یا ستا صدام میزنن اما اسم کاملم صدا میزنن)  کلاست شروع شد بعد که برای کلاس بیدار شدم کمکمم ترنم و مامانجونم بیدار شدن و خالم و دختر خاله کوچیکم نیکا اومدن پایین خونه ما و صبحونه خوردیم و اینا بعدش ناهار خوردیم و ...
17 دی 1399

ذوق

سلااااااممممم دوستان متاسفانه چند هفنه ای که پست نزاشتم ولی واقعا درک کنین الان دو هفته ام هست امتحان داشتم نتونستم بیام حالا امروز چون معلمم به خاطر دو هفته امتحانی که داشتم گفته چهارشنبه و پنجشنبه رو استراحت کنین و مشق فقط برا جمعه برا همین زودی اومدم بهتون بگم که تو این دو روز کلی پست داریم پس حتما دنبال کننده هام رو زیاد کنین ممنون مشم😘 پست جدید در راه هست  😋
17 دی 1399
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به 세타예시💜 می باشد